وقتی کوچکی
ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٦  

 وقتی کوچکی دستانی هستند که اشکهایت را پاک کنند

 وقتی بزرگ می شوی باید دستی باشی که اشکی را پاک کنی و خنده ای بر لبی بنشانی ...

و این چه زیباست ...

 

جملات زیبا گیله مرد

  شاید به قیمت گریستن خودت ...


 
سوغاتی زندگی صنعتی
ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱  

madar-bozorg

اشتباهی خونه یه خانم مسنی رو گرفتم، اومدم معذرت‌خواهی کنم هی می‌گفت مینا ‌جان تویی؟ هی می‌گفتم ببخشید مادر اشتباه گرفتم، باز می‌گفت مینا جان تویی مادر؟ می گفتم نه مادر جان اشتباه شده ببخشید! اسم سوم رو که گفت دلم شکست.. گفتم آره مادر جون، زنگ زدم احوالتون رو بپرسم. اون قدر ذوق کرد که چشمام خیس شد.

چه مادر و پدرها و پدربزرگ ها و مادربزرگ هایی که چشم انتظار یه تماس کوچولو از ما هستن...

ازشون دریغ نکنیم!

 

منبع


 
سلامی شاید دوباره
ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢۸  

افسوس وصد افسوس

در گذر زمان

همه چیز انقدر زود در حال تغییر است که من را به خود مشکوک میکند

اری

من به خودم مشکوکم

که چرا اینگونه تغییر میکنم!

سال ها بود  وبلاگم را به روز نمیکردم

شاید تمام دوستان خود را از دست داده باشم

شاید برخی از دوستان وبلاگی من دیگر وبلاگ نویس نباشند

همه چیز از هنگامی شروع شد که فکر فعالیت در سایت به ذهنم خطور کرد

سایت که شروع شد

دوست دارم این فضای نوستالوژیک را دوباره اب و جارو کنم


 
ازادی جنسی
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٦  
 
باور نمی کنم خدا وجود داشته باشه!
ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٤  

 

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.

در حال کار، گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.

آنها به موضوع «خدا » رسیدند،

 آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد!

 

مشتری پرسید :چرا؟


 
 
 
 
language='JavaScript' type='text/javascript' src='http://3noqte.com/Logo/Moteqayer.js'>